دوري كه در آمدن و رفتن ماست او را نه نهايت، نه بدايت پيداست
كس مي نزند دمي درين معني راست كاين آمدن از كجا و رفتن بكجاست!
اجرام كه ساكنان اين ايوانند اسباب تردد خردمندانند
هان تا سر رشتة خرد گم نكني كانان كه مدبرند سرگردانند!
اين بحر وجود آمده بيرون ز نهفت كس نيست كه اين گوهر تحقيق بسفت
هر كس سخني از سر سودا گفته است زان روي كه هست، كس نمي داند گفت
اسرار ازل را نه تو داني و نه من وين حرف معما نه تو خواني و نه من
هست از پس پرده گفتگوي من و تو چون پرده برافتد، نه تو ماني و نه من
تا چند زنم بروي درياها خشت بيزار شدم ز بت پرستان و كنشت
خيام كه گفت دوزخي خواهد بود؟ كه رفت بدوزخ و كه آمد ز بهشت؟
دل سر حيات اگر كماهي دانست در مرگ هم اسرار الهي دانست
امروز كه با خودي، ندانستي هيچ فردا كه ز خود روي چه خواهي دانست؟
اي دل تو به ادراك معما نرسي در نكتة زيركان دانا نرسي
اينجا ز مي و جام بهشتي مي ساز كانجا كه بهشت است رسي يا نرسي!
از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هيچكسي نيز دو گوشم نشنود كاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود!
آورد به اضطرارم اول بوجود جز حيرتم از حيات چيزي نفزود
رفتيم به اكراه و ندانيم چه بود زين آمدن و بودن و رفتن مقصود!
هر چند كه رنگ و روي زيباست مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد كه در طربخانه خاك نقاش ازل بهر چه آراست مرا؟